![]() |
![]() |
|
|
نمی دونم از کجا شروع کنم! نمی دونم حالم رو چطور توی این دنیای مجازی شرح بدم! هیچ وقت این حس و حال رو نداشتم.هیچوقت زیر هجوم این همه احساس و حرف و ترس از دست دادن لحظات و عجله قرار نگرفته بودم. نمی دونم کسی تا حالا اینایی رو که میگم تجربه کرده و حالم رو می فهمه یا نه!!؟؟؟!!! نمی دونم...... دلم می خواد این لحظات رو مثل خیلی چیزهایی که توی فلشم save میکنم ، برای خودم نگه دارم و نگذارم که بگذرن. داره تموم میشه و من میترسم از این پایان .میترسم...میترسم.... البته بهترین روزهاش همون دو سال اول بود ، اما.....به قول استاد :" اینها اجتناب ناپذیره". این روزها خدا عجله داره. مثل اینکه میخواد تمام تجربه های زندگیم رو توی این یک سال به دست بیارم. حس میکنم توان این بمباران احساسی و اطلاعاتی رو ندارم. اما همچنان سکوت کردم و فقط نگاه میکنم. همچنان دوستان فقط نسیم همیشگی رو می بینن. فکر می کنم که امسال ، سال خاصیه. مخصوصا با این فقره اتفاق آخر. دارم از لحظات سوء استفاده می کنم. ولی وابستگیم به همخونه ایهای سابقم بیشتر شده و با شنیدن صداشون و دیدنشون واقعا انرژی میگیرم. این شعر زنده یاد قیصر امین پور : قطار می رود. تو می روی. تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سالهای سال..... در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام..... رو کنار پنجره وقتی بارون میاد زمزمه میکنم این روزها. تازگی ها به حرفها و کلمات توجه زیادی می کنم. " بهتره به قلبهامون دروغ نگیم زندگی هر جور که باشه می گذره" درباره رشد شخصیتی با یکی از دوستان بحث می کردیم ، اتفاقا به نتیجه های خوبی هم رسیدیم. بهش گفتم که بعضی از ما علاقه زیادی به گول زدن خودمون داریم اما در زندگی هر کسی نقطه عطفی وجود داره که بعد از اون دیگه نمی تونه خودشو گول بزنه. بعضی از ما می دونیم که " نشونه ها " وجود دارن و هر کدوم از ما باید زبون نشونه ها رو خودمون یاد بگیریم.چون که اینها تجربه های شخصی ما هستن. اما ....علاقه ی زیادی به مخدوش کردن این نشونه ها هستیم.می خوایم که نشونه ها رو اونطور که خودمون می خوایم تفسیر کنیم نه اونطور که هستن. دوستم گفت :" نمی دونم چرا دعاهای من برآورده نمیشه؟!" من که عادت دارم به این حرفها اول که درست و حسابی خندیدم . (از خنده های شیطانی این روزها و عاقل اندر سفیه م) بعد بهش گفتم که : دعا میکنی واسه چی؟ گفت خوب می خوام چیزهایی رو دوست دارم داشته باشم. گفتم : بیا از روش سوال و جواب استفاده کنیم تا به یه نتیجه ای برسیم ،ok؟ گفت :باشه. خلاصه اینکه به جایی رسید که به قول پریسای عزیز خخخخخخخففففففففففففففففففههههههههه شد. گفت : من تسلیم (با خنده) گفتم : ببین مهندس ، بی خیال. دعا نکن ، تمام سعی و تلاشت رو بکن اما آخرش بی خیال. من همین الان که اینجا نشستم خدا رو شکر می کنم که بعضی از دعاهام مستجاب نشده. گفتگوی درونی رو تعطیل کن. گاهی خدا راه ها و ادمهای باحال تری داره واسه هیجان زده کردن ما. اما باید خدا رو به حال خودش گذاشت . من به خدا احترام می گذارم اما انگولکش نمی کنم. البته قبلا زیاد انگولکش می کردماااااا اما الان نه. و خیلی چیزهای دیگه بهش گفتم که اگه اینجا بگم احتمالا انگ کافری و ....این چیزها بهم میچسبونن. اما حقیقت با واقعیت خیلی فرق داره رفیق.هیچ ضمانتی برای دیدن فردا نیست. بعضی ها اینقدر منتظر استجابت دعاشون میشن که بقیه ش ضمیمه میشه به اون دنیا. البته اینها تجربه ی شخصی منه .
خلاصه بنده خدا این دوستم گرخیده بود. یه لحظه مکث کرد ، فکر کردم اتفاقی افتاده. چند روز بعدش دیدم حرفامو نوشته و چسبونده توی وبلاگش. این روزها سرم شلوغه چون طبق معمول چند کا رو دارم با هم تنجام میدم ، خدا رو شکر. اینو گفتم در جواب دوستانی که خواسته بودن وبلاگو آپ کنم. اما تا چند وقته دیگه ( زمانش بستگی به سفارت داره) نتیجه ی بحثهای توپپپپپپی رو میگذارم توی وبلاگ. چون پایه ی بحث های داغ و جنجالیم داره میاد شمال. اتفاقات قشنگی میفته ، مطمئنم.
رفقا ، حواستون به نقطه ی عطف باشه.
|
|
امسال دیگه سال آخریه که دانشجوی شهرستان هستم. وسایلم رو جمع کردم تا آخر هفته ی دیگه برم. هروقت که نگاهم به ساکهام میفته کلی دلم میگیره. واقعا دلم می خواد که از این یه سال استفاده که نه سوء استفاده کنم. هرچند که از شهرش و مردمش خوشم نمیاد.ولی شهریه که توش بزرگتر شدم. با خاطرات خوب و بد ....اما شیرینش. از فاز غم بیایم بیرون. این عکسها برام ایمیل اومدن.اما موضوعش دانشگاهیه.... عکسهای رستوران دانشگاه هاروارده. من که کفم برید شما رو نمی دونم. می دونم فرق چندانی با سلف دانشگاههای ما نداره. اما زیاد غصه نخورین آدم وقتی گشنشه دیگه نمی دونه کجا غذا میخوره.فقط غذا رو میبینه .
|
|
سلام به همه ی دوستان. این پست بیشتر برای تشکر از همه ی دوستامه . بنا به دلایلی مدتی ناخوش بودم و دوستان این رو فهمیدن. روزی که نوبت دکتر داشتم از ظهرش که دیگه ویزیتم تمام شده بود یکی یکی شروع به تماس گرفتن. اولیش همین دوست آنایکم بود که توی بیمارستان تماس گرفت. اون روز کسانی باهام تماس گرفتن که اصلا فکرشم نمی کردم. واقعا از همتون مممنونم.گاهی آدم خودش نمی دونه ولی توی شرایط خاصی میفهمه چه کسانی چقدر دوستش دارن. فعلا که تا جواب MRI بیاد هستم . بازم تشکر عزیزان دل
|
|
از زمانی که متوجه شدم چیزی به اسم ادیان وجود نداره و دین از اول تا آخر یکی بوده ولی فلسفه اینطور نیست ، تصمیم گرفتیم که اطلاعاتم را در اینباره کامل تر کنم و مقایسه ای رو بین ایده ها و نظرات فیلسوفهای مختلف داشته باشم. وقتی که این اطلاعات تقریبا بیشتر شد ، دیدم اگر توی وبلاگ بگذارم بد نیست و شاید بتونه راهنمای عده ای باشه و جواب سوالهای امثال من.
الان که این مطلب رو می نویسم در تناقض هستم.چون در تورات و انجیل مطالبی اومده که با مطالبی که توی قران هست کاملا متناقض هست. دلیلش می تونه همون جمله ی معروف " اسلام آخرین دین و کاملترین دین است" باشه که خب باز هم میشه ادیان نه دین .یعنی دینهای دیگه ای مثل یهودی و مسیحی ناقص بودن و پیامبران فقط در اصول دین همدیگه رو تایید کردن.
یکبار در جواب دوست اقلیتی که ازم پرسید :" آیا کاملترین بهترینه؟!" خفه شدم و نتونستم حرف بزنم .چون فوتوشاپ cs3 با اینکه از نظر امکاناتی کاملتر از cs2 هست ، اما کار کردن باهاش سخت تره و با روان آدم بازی می کنه.
در این باره بحث زیاده و اعتقادات گوناگون . اما اعتقاد شخصی من همون حقوق بشر و وجدان سالمه بدون هیچ برچسب مذهبی (هرجند که اکثرا مسلمون زاده هستیم و انتخابی در نوع دین نداریم) اما برای فلسفه میشه همون لفظ فلاسفه را بدون هیچ احتیاط یا توصیف جانبدارانه ای به کاربرد. این پست مقایسه ای هست بین نظرات فیلسوفها ، از ابتدای شکل گیری فلسفه تا قرن نوزدهم. با تالس (پیش سقراطیان) شروع و با کانت تموم میشه.
واقعا فلسفه چیست؟
برخلاف کاربردش صرفا نگرشی نسبت به زندگی نیست. فلسفه از اشتیاق به کشف "چیزها" به وجود آمده. فلسفه با پیش سقراطیان آغاز شد .تالس معروفترین فیلسوف این دوره که او را " نیای فلسفه" می دونن ، نتیجه گیریهاش درباره جهان هستی را به هیچ چیز جز خود جهان هستی-مثلا خدایان- نسبت نداد. از پیش سقراطیان خودم سوفسطاییان رو بیشتر قبول دارم. این گروه یاد دادن هنر مباحثه و مناظره رو کارو پیشه خودشون قرار دادن و معتقد بودن که هر انسانی ادراکات خاص خودش رو داره و هیچکس دیگه ای نمیتونه بفهمه کدوم یکی از این ادراکات حقیقته. مسئله جوهر از سوالهای مشترک همه فیلسوفها بوده.به بیانی اصول بنیادی در دنیا کدوم ها هستن؟ افلاطون بزرگ معتقد بود که مایه ی واقعی در عالم صورت یا ذات اشیاء هست نه اون شکلی که ما با چشم میبینیم. ارسطو فیلسوف لاغر مردنی آتن معتقد بود که هم ماده و هم صورت چیزهای واقعی هستن .پدر بی منازع فلسفه ی مدرن دکارت ، هیچ پیش فرضی درباره جهان نداشت و فقط باور داشت که جهان یه چیز واقعیه و تفکر جوهر ماست. توماس هابز که از فیلسوفهای متفکر و سیاسی زمان خودش بود ، تنها اصل جهان شمول رو اصل حرکت می دونست.اسپینوزا این فیلسوف شجاع که با تمام وجود از از روح فلسفه ی خودش دفاع کرد ، یگانه جوهر رو خدا می دونست و می گفت که تنها جوهر واقعی جهان خداست با دو صفت اندیشیدن و امتداد. توماس هابز آسان گیر یعنی جان لاک قطعیت پژوهش دکارتی-اسپینوزایی بر پایه مفاهیمی مثل جوهر و ذات رو مورد تردید و پرسش قرار داد.تاثیرگذارترین فیلسوف دوران جدید یعنی کانت ، علیت و جوهر رو هم از ساختارهای ذهن که بر تجربه مقدم اند دونسته.
سوفسطاییان میگفتن که جهان هستی اصول غایی نداره که بشه کشفش کرد و همه ی فیلسوفهایی که دنبال کشف اصول غایی هستن ، رسما سر کار هستن. این در حالیه که ارسطو میگفت : طبیعت بر اساس تصادف عمل نمیکنه و نظمی که چیزها رو در طبیعت هدایت میکنه ارسطو رو بر این باور داشت که طبیعت برای رسیدن به هدف غایی کار می کنه. دکارت بر اسساس یافته های علمی روزگارش مفهوم علت غایی ارسطویی رو منکر شد. توماس هابز ایده ی علمی دکارت مبنی بر این که جهان "ماده ی متحرک" هست رو پذیرفت و این مفهوم مکانیکی رو به انسان تعمیم داد. اسپینوزا علت غایی جهان را حتی اگر خدا باشه رو رد کرد.
سوفسطاییان بر این باور بودن که معرفت از حواس ناشی میشه و حواس حقیقت ، امر مطلق ، یا امر تغییر ناپذیری رو در این دنیا آشکار نمی کنه. یعنی ما هیچوقت نمی تونیم حقیقت یا خوبی رو بشناسیم چون "آدمی معیار همه چیز هست". اما افلاطون می گفت که یه عمل خاص به این دلیل خوب محسوب میشه که چیزی در اون عمل هست که اون رو خوب می کنه. آگوستین قدیس با افلاطون موافق بود که در عالم اصلا شری وجود نداره و فقط خیر مطلق هست و خدا خیر مطلقه و نبود خیر منجر به شر میشه. در اینجا جای این بحث هست که اگر خدا نیکی و خیر مطلقه و نبود خیر باعث شر میشه ، آیا خدا میتونه در یه مقطع زمانی یا مکانی وجود نداشته باشه که عدم وجودش باعث شر بشه؟؟!!! آیا نبود خدا جزء صفات سلبیه ی خداست؟! این همیشه برای خودم سوال بوده.
آگوستین فلسفه را معنوی کرد . به این معنا که تمام معرفت بشری تاریخ انسان و خود جهان را به خدایی مسیحی و قادر مطلق نسبت داد دقیقا برخلاف تالس که همه چیزرو در انسان میدید. آکویناس سعی کرد تا مسیحیت و آزادی ارسطو رو با هم تلفیق کنه. بر این اساس معرفت دو نوع میشه .معرفت معنوی که با ایمان به خدا حاصل میشه و معرفتی که با عقل کسب میشه.او بین عقل و ایمان تفاوت قائل بود. اما دکارت می گفت با وجود ناقص بودن حواس میشه به نوعی معرفت استدلالی از جهان دست پیدا کرد. در حالیکه افلاطون میگه نمی تونیم به حواسمون اعتماد کنیم و باید به عقل متکی بود. یعنی ما تنها از طریق خردورزی معرفت کسب میکنیم و با خرد امور فناناپذیر رو درک می کنیم. همونطوریکه صورتها فناناپذیر عقل هم فناناپذیره. آکویناس می گفت اگر چه عقل و ایمان ابزارهای متفاوتی برای کشف حقیقت در اختیارمون میگذترن اما شهود مهمتره. دکارت باور داشت که ذهن(عقل) از تن (طبیعت) جداست و ذهن و ماده به یه اندازه واقعی هستن اما گوهرهایی متمایزن. هابز ذهن رو مایه ی اندیشه نمی دونست بلکه اون رو حرکتی در مغز میدونست و معتقد بود که عقل اون کیفیت ابدی و شبه الهی که افلاطون و ارسطو و.....رو نداد. در حالیکه کانت اقرار کرد که ذهن تمامی داده های حسی را به صورت زمان و مکان دسته بندی می کنه. که این ساختارها بر تجربه مقدم هستن. جان لاک و هابز در این که انسانها به شناخت حاصل از تجربه خود محدودن و شناخت از تجربه حاصل میشه اتفاق نظر داشتن. اما کانت مخالف این نظر بود .کانت به نقش فعال ذهن انسان معتقد بود.
افلاطون در کتاب جمهوری خودش استدلال می کنه که چون زندگی نیک تحت حاکمیت عقله ، حکومت رو باید انسانهای خردورز یا همون فلاسفه اداره کنن. ایده های افلاطون و ارسطو مبنی بر اینکه حکومت نتیجه ی غریزه ی اجتماعی بودن انسان هست رو رد کرد و گفت که غریزه ی طبیعی انسان وضعی "طبیعی" یا "جنگی " هستش. دکارت معتقد بود اگر چه حاکمان حق حکومت رو از خدا نمی گیرن اما با پادشاهی موروثی هم مشکلی نداشت. توماس هابز توجیهی سکولار برای دولت مدرن ارائه داد و معتقد بود که حکومت کردن حق الهی و خدادادی نیست. و انسانها برای محافظت از حیات خودشون به حکومت پناه می برن و وارد این قرارداد اجتماعی میشن و همچنین گفت که حکومت باید حامی حقوقی باشه که خدا با آدمی تفویض کرده و اگر حکومت حتی یک قلم از این حقوق رو زیر پا بگذاره از قدرتش سوء استفاده کرده و باید اون حکومت رو سرنگون کرد. باور داشت قدرت حکومت باید محدود بشه تا حقوق طبیعی انسان رو نقض نکنه. اسپینوزا دلیل وقوع انقلاب رو از دست دادن قدرت و نظارت حکومت می دونست و معتقد بود که آزادی حقیقی توانایی انتخاب نیست بلکه توانایی و آزادی در عمل بر اساس سرشت هست. جان لاک انسان رو در بدو تولد لوح نانوشته می دونست .یعنی بدون هیچ اصل اخلاقی یا فطری. و باور داشت اخلاق فطری نیست و مفاهیم اخلاقی باید بر پایه ی تجربه باشه. برخلاف نظر دکارت و اسپینوزا که اعتقاد داشتن انسان دارای اندیشه های اصولی و فطری هست که نیاز به اثبات عقلی ندارن. کانت اعتقادی به لوح نانوشته جان لاک نداشت.
منابع تاریخ فلسفه غرب-برتراند راسل کتاب کوچک فلسفه –نویسنده خاطرم نیست.
|
|
حماسه ای دیگر از حماس :ازدواج 450 دختر 6 تا 10 ساله با مردان 16 تا 36 ساله
گزارش همراه با عکس از مراسم حماس؛ ازدواج 450 دختر 6 تا 10 ساله با مردان 16 تا 36 ساله. زبان متن آلمانی است که می توانید با مترجم گوگل به انگلیسی یا فارسی برگردانید...
|
|
خوابیدم و به سقف خیره شدم. یاد دیشب هستم هنوز. رفته بودیم لب اتوبان و توی فضای سبز جدیدی که شهرداری همت (!) کرده و ساخته قدم می زدیم. اول هیچ کس نبود ولی کم کم شلوغ شد. اکثرا هم زوج مرتب بودن. وای که واقعا بعد از اینترنت پر سرعت و خواب و آب خنک... شب و جاده از بهترین اختراعات خدا هستن. که چه می کنه شب و جاده با دل من.خانم پیری که باهاش رفتیم خیلی مهربون و سرزنده ست. دلش به مراتب از من و دور و وریام جوونتره. به صورتش نگاه می کنم..... چی باعث میشه که این خانم در این سن و سال اینهمه سرزنده باشه و ماها اینقدر افسرده؟؟؟!!! به تمام چیزهایی که می خواسته رسیده؟؟؟!!! الان اگه ازش بپرسی زندگی چیه ، چی میگه؟؟؟!!! همینطوری دارم فکر می کنم. دوستهای خوبم میان جلوی چشمم. جای زهرا و پوریا رو خالی می کنم. زیر اندازو فلاسک و فضای سبز من و هرجا که باشم یاد این دو عزیزمیندازه. کاش الان اینجا بودن. یاد احسان عزیزم میفتم که الان خسته و کوفته سر کاره و خیلی طبیعت و فضای سبز و دوست داره. بهشون مسیج می دم اما اینگار قرار نیست شریک خوشی من باشن. یاد ندا میفتم کاش اینجا بود و از اون چاردیواری لعنتی بیرون میومد. و به یاد یه دوست جدید که لقب آنایک (Anaykh) رو با خودش می کشه. البته این لقبیه که خودش به خودش داده و تا اینجا که من فهمیدم دوستش داره. دارم به زندگی و بازیهاش فکر می کنم .چند تا اتفاق باعث میشه که آدم یه فلسفه رو برای خودش انتخاب کنه و تا آخر بر اساس اون جلو بره. یه سرچی کردم و دیدم که آنایک معانی غم انگیزی داره . خودش فکر نمی کرد بتونم پیداش کنم ولی
از اونجایی که some body is Dr.shafiei شد دیگه. واقعا که نگرش هرکس به زندگی بر اساس تجربه هاش شکل میگیره. اما نمی دونم چرا هر بلای بدی هم که سر من میاد ، باز به آینده خوش بینم.!!!!!!!!!!! البته گاهی (...) رو از حالت hidden در میارم اما خوب زندگیه دیگه. خلاصه دارم فکر می کنم که این دوست قصه ی ما 5سال دیگه ،10سال دیگه هم آنایکه؟! کسی چه می دونه. الان اگه احسان و الهه بودن چه بحث توپی را مینداختیم. یاد دکتر حسابی (روحش شاد) میفتم که خطاب به ایرج گفتن:
As long as you can stand and see don’t give up.
“تا زمانی که می تونی وایسی و ببینی تسلیم نشو"
به ضربات محکم و حرارت بالایی فکر می کنم که به یه تیکه آهن میدن تا یه شمشیر تیز و برنده بشه نه قراضه.
باید محکم و امیدوار بود نه "آنایک"
|
|
داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از رستوران سلف سرويس؛ هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت.
وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست.با اين نيت که از او پذيرايي شود.اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت. از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
گفت:«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟»مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد!»
امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است.همه نوع رخدادها،فرصت ها،موقعيتها،شاديها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد؟که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است،سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم.
این عکس ممکنه خوشایند نباشه اما مردی رو نشون میده که اراده کرده تا زندگیشو بسازه.
|
|
این اولین آپ بعد از انفجار کامپیوترم هست و الان باورم نمیشه که چنین سرعتی در جهان وجود داره.حدود 6گیگ اطلاعات در حدود چند ثانیه به سیستم منتقل میشه. به دلایل زیادی این روزها چشمام درشت تر شده . دروغگویی های این روزها (جسارتا)..... نادانی بعضی از مردم...... به هم خوردن نامزدی یکی از دوستان....بچه دار شدن دوست دیگه ای......تغییرات ساناز......و سرعت بالای سیستم.
البته گفته باشم که این تنها چشمان من نیست که داره درشت و درشت تر میشه . این چشم گشادگی رو، عده ای از دوستان به خاطر من دارن و من به خاطر قضایای دیگه ای. بی خیالی و سردتر شدن روز به روز من ، به اجتهاد رسیدنم در بعضی موارد( طبق گفته دوستی) و ....... الان که این متن رو می نویسم (تایپ نه هااااااا) باد تندی میاد و من در ارتفاعات هستم. همچنان به ریزی و کوچیکی آدمهای پایین فکر می کنم و بزرگی مشکلات و دغدغه هاشون. به از خود بیخود شدگی هایی که به اسم تمدن به همدیگه و خودشون می چسبونن ، در صورتی که نقش بازی می کنن. به راه های نرفته و رفته ای که به اسم تجربه به هم پیشنهاد می کنن...به تار عنکبوتهایی که تکیه گاه قرار می دن تا بی عرضه گیهاشون رو توجیه کنن.اون پایین سرشار از رزم آوران نور و غیر نوره. با تونال ها ی متفاوت و ناوالهای یکسان ، و هر کدوم زائر جاده ای که برای خودشون مقدسه و می تونه برای دیگران قابل احترم باشه. به ندای آقا سلطان و سهراب اعرابی فکر می کنم که الان کجا هستن...به کاسپین ماکان فکر می کنم که می خواد چی کار کنه؟؟؟!!! که ندا هم رسالتش رو انجام داد .چون به قول استاد " اگر سالیان سال زندگی کنی و کارهای زیادی انجام بدی اما اگر کاری رو که به خاطرش به این دنیا اومدی رو انجام نداده باشی ، هیچ کاری نکردی"
شاید آدم رسالتش رو در آخرین لحظات زندگیش انجام بده....شاید گفتن جمله ای باشه در عنفوان جوانی...یا شکستن و تحقیر آدمی....نمی دونم. شاید هر کاری رسالتی باشه.....شاید.
پس از شنیدن بچه دار شدن یه دوست:
این روزها موفقیت نمی خونم. فقط کامنت می گذارم و تقریبا هر بار می بینم که چاپ شده. این نشونه خوبیه. با این وجود مقاله های دکتر مسعود غفاری رو پیگیری می کنم :"پدر و مادری که خودشون از زندگی راضی نیستن ،بیگناهان دیگه ای رو به این دنیا دعوت میکنن." دلیلش رو خدا می دونه....و اینکه توجیه مناسی برای بسیاری از مسائل هست رو باز هم خدا می دونه!!!!!!! پراکنده می نویسم می دونم....ولی نمی دونم از کجا سرچشمه می گیرن و سرازیر می شن.
پس از شنیدن قطع نامزدی دوست دیگه ای:
اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود:"عادت می کنی." بعد از 21 روز عادت می کنیم و بعد از 40 روز موضوع جزئی از زندگیمون میشه. در هر موردی هم صادقه.(دانشمندا می گن نه من). در هم شکستن آدمها نیاز به یه جمله و چند ثانیه وقت داره. در چند ثانیه میشه ایثار و فداکاری و عادت( منظورم همون عشقه) چندین ماهه...ساله....قرنه رو در هم شکست. اما هر آدمی فقط چیزی رو می تونه به هر کسی بده که در درونش داره.از کوزه همون برون تراود که در اوست. بعضی عشق می دن...بعضی نفرت...بعضی شک و ترس و...بعضی..... با رفتارهایی که با طرف مقابل می کنیم ، اون رو نمی شناسیم .خودمون رو میشناسیم.
اما در این سرزمین قیرگون زنها از قطع این عادت بیشتر آسیب می بینن. بقیه جای دنیا رو نمی دونم.وگرنه مردها شب که بخوابن فردا رو روز جدیدی(!) می یابند. به قول خلیل جبران:" زنها در گذشته کنیزان خوشبختی بودن و امروز بانوانی بدبخت هستن." دوستم رو بغل می کنم:عادت می کنی گلم...عزیزم...همونطور که به بودنش عادت کردی به نبونش هم عادت می کنی. به خودت برس...تازه الان متوجه میشی که خودت هم وجود داری.....
الان دیگه شکایتی از اسمم ندارم...آخه میگن اسم هر کسی بهش میاد..همش فکر می کردم من به این شر و شوری کجا به نسیم شباهت دارم!!!!!!؟؟؟ اما الان می فهمم که نسیم واقعا برازنده ی خودمه. آزاد ...بی تعلق به مکان و شخص و حتی زمان خاصی....با گستره ی دید بینهایت.... این منم...این خودمم....نسیمم.
داره تاریک میشه....وسایلم رو جمع کنم برم پایین.
|
|
قسم به حقیقت وجودیت اگر اون روز هیچ کس جراتی نداشته باشه ، من می پرسم.
|
|
اپیزود اول
لباسامو بر می دارم که برم حمام. همخونه ایم با تعجب نگاهم می کنه... -چرا چراغو روشن نمی کنی؟ -اینطوری راحتم.(لبخند) میرم حموم و در رو قفل می کنم......واااااووو داشت یادم می رفت.... -بچه ها ساعت چنده؟ -20 دقیقه به 2 -مرسی. ...................................... میام بیرون. همخونه یهام: -عافیت باشی -مرسی... نگاهش می کنم... ترس رو توی چشماش می بینم.
اپیزود دوم
توی سایت دانشگاه نشستم و تند و تند ایمیلهامو چک می کنم. -به به به یک ایمیل از استاد: سلام عزیزم. می دونم که خوبی. این روزها زیاد دوش آب سیاه می گیری.می دونم که می دونی تمرین جنینی در دوش آب سیاه می تونه چه بلایی سرت بیاره. حواست یه اطرافت باشه.
اپیزود سوم بعد از تصادفی که سال 83 کردم ، دیگه رانندگی نکرده بودم تا همین چند روز پیش. یعنی بهم ماشین نمی دادن....اما مثل اینکه خانواده به این نتیجه رسیدن که ماشین ندادن دردی رو دوا نمیکنه. واقعا رانندگی با ماشین دنده انومانیک چه حالی میده... حدود 5 سالی هم میشد که سیگار نکشیده بودم...دیدم حالا که همه چیز(خودم) در حال تغییره ، بد نیست گریزی به گذشته بزنم..... سرعت120.. شیشه پایین... صدای سیستم ...اوفففففففففففففففففففففففففف... سیگار روشن.. مسیر: اتوبان نیایش به سمت پایین. واقعا در اون لحظه هیچی مهم نبود. نه پلیس نا محسوس..............نه موبایلم که زنگ می خورد....نه استاد که آنلاین منتظرم بود...نه برادرم که توی فرودگاه منتظر بود....نه زانتیایی که پشت سرم آمار می داد..... هیچی.... هیچی.. مهم من و جاده و سیستم و سیگار بود.
اپیزود آخر
چاره ای نیست گور بابای همه.
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
استاد میگه :
برای شناخت هرکس چشمان او کافیست مرا بشناسید... |
| پیوندها |
|
جوانه ای از کویر و این منم زنی .... بهاره غلام زاده جادوگر قرون وسطی پائولو کوئلیو خواستم گفته باشم |
|
RSS
|