![]() |
![]() |
|
|
این آخرین یلدای دانشجویی منه. زیاد اهل شعر و شاعری نیستم ، اما واقعا دلم می خواست امسال شب یلدا حافظیه می بودم. جای همگی خالی... فال حافظ و انار و بستنی زمستونی و آجیل و ....پروژه ی آزمایشگاه پایگاه داده هم غوز بالا غوز.... کلی هم عکس و فیلم گرفتیم .نمی دونم چندین سال دیگه وقتی اینها رو بخونم چه حالی دارم...!!! اما به خاطر اینها وبلاگم رو update نکردم. چند روز پیش اینجا هوا خوب بود و من و دوستم رفتیم لب دریا. ناهار هم گرفتیم و نزدیک به 6-7 کیلومتر پیاده روی کردیم و کلی حرف زدیم. طبق معمول سرمون به کار خودمون بود و بازار بحثمون داغ که یهو دوستم گفت :" نسیم این پسره چه توی نخه توئه" گفتم :" الاغ تو حواست به منه یا اون؟!" گفت:" آخه نمی دونی چه جوری نگات می کنه". خلاصه........................ نگاهم رو به طرفش برگردوندم تا ببینم که اصلا این آقا کی هست؟؟!! کمی بهش نگاه کردم.....چیزی ندارم که بگم. اما بسیار متاثر شدم. یه تیپ مشکیه پریشون داشت...با یه کوله پشتی..و تند و تند سیگار می کشید... به محض اینکه نگاهش کردم ، نگاهش رو به نگاهم دوخت. واقعا ..واقعا نمی تونم بگم توی چشمهاش چی دیدم و چقدر حرف داشتن چشمهاش. هیچی نتونستم بگم و هیچ کاری نتونستم بکنم.....این روزها هم که به قول دوستان قیافه م اخموئه...فکر کنم یارو گرخید.. دوستم گفت که چندین بار اومد و رفت و از کی تا حالا هم اونجا ایستاده بود و به دریا نگاه می کرد. من دیدم که رفت و ناپدید شد. نمی دونم که اون منتظر اشاره ی من بود برای چیزی که باید می گفت ، یا من منتظر اشاره ی اون. به قول زنده یاد شاملو :" به تو نگاه میکنم که نیازمند یک نگاهی." اما............. همش فکر می کنم که چرا لبخند نزدم!؟ عکسی که براتون گذاشتم سایه ی من و دوستمه کنار دریا.
صدا کن مرا صدای تو خوب است. صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبیست که در انتهای صمیمیت حزن می روید. در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم. بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد. و خاصیت عشق این است.
|
|
یه 2-3 روزی هست که حوسله ندارم..کلافه م و اصلا هم نمی دونم که دلم چی می خواد. خمیازه پشت خمیازه...درس به زور می خونم...یه ذره میکرو پروسسور می خونم...یه ذره سیستم عامل می خونم. اما ..نخیر ..تاثیری نداره. میریم کنار دریا میدویم ...پیاده روی و خریدو ...نه.....تاثیری نداره. بعد کاشف به عمل اومد که دوستان هم همینطوری هستن. خلاصه... هی از هم می پرسیم که چیکار کنیم حالمون بهتر بشه !!؟؟ توی همین اوضاع داشتم مجله چلچراغ رو ورق می زدم که حرکت مفیدی * ، توجهم رو جلب کرد. مطلبی با تیتر :" وای بر ملتی که تاریخشان را دیگران می نویسند" مطلب درباره حکومت ایلامیان و ...بود که چطور پیچیه شدن توسط سومریان و ..و اینکه زمانی که غرب ایران ملت فلز رو کشف کردن تمدن به وجود اومده ؛ شرق ایران از هیچ حرکتی خبری نیست. نویسنده این مطلب معتقد بود که نه بابا..نه اینکه خبری نباشه.. چون این مطالب رو اجنبی نوشته و گویا با شرق پدرکشتگی داشته ، چیزی از تمدن و حرکتهای مفید توی شرق ننوشته. و وای بر ما که اجازه چنین دستکاری هایی رو توسط دست استکبار (!) در تاریخ ملی میدیم. اما من بعد از خوندن این مطلب و کمی فکر که خداییش هم چرا ما نباید یه تاریخ قبل از اسلام درست و حسابی از یه نویسنده ی خوب ایرانی که بیشتر هم هدفش نوشتن تاریخ ایران باشه و پولی هم از اعراب و اسلام نگرفته باشه ، نداریم!؟ چرا باید تاریخ شاهنشاهی ایران رو که من خودم توی کتابخونه ی شخصیم دارم رو یه خارجی نوشته باشه. اما باز هم دست مریضا به این برادر خارجی . وگرنه برادران داخلی که از ترس (.....) قلم به دست نمی گیرن. اگر هم بگیرن احتمالا اول کتاب باید بنویسن:" تقدیم به شهدای اسلام" .تا نشون داده شه خدای نا کرده نویسنده طاغوت oriented(طاغوت گرا) نیست. خلاصه اینکه اینها ظاهر قضیه ست. اما وای بر کسی که دیگران ، تاریخ و شرح زندگیشو مینویسن. این همخونه ایه جدیدمون به تازگی یه خواستگار براش اومده ، که زیر ذره بین من یه کم بچه ننه به نظر میاد. الیبته این آقای دکتر 30 سالشونه هااااااااااااااااا....اما هنوز شیشه و پستونکشون رو رها نکردن :" حجابتو رعایت کن ، من کاری ندارم بابام می کشتت. پوشیده تر بپوش من که زیاد برام مهم نیست ، مامانم ناراحت میشه. "
دود از سرم بلند شد اینها رو شنیدم. آخه اولا : اگه یه آدمی می خواد ازدواج کنه ، اول باید به استقلال برسه. دوما: اگر شما همسری می خوای که با اعتقدات و فرهنگ خانواده ت جور در بیاد ، خب از اول برو دنبال همون. دیگه چرا میری دنبال کسی که مجبور باشی عوضش کنی !!!!؟؟؟!! اگر هم هنوز اینقدر رشد نکردی که مسئول اعتقادات و زندگیت باشی پس چرا ازدواج می کنی؟؟؟؟؟؟! از این نمونه ها جدیدا زیاد میبینم. اونایی که وقتی پول دسته گل و شیرینی خواستگاریشون جور شد ، دیگه فکر می کنن می تونن ازدواج کنن ....... . دخترایی که چون دور بریا و فامیلا ازدواج کردن ، اونا هم باید برن. اوضاع بس بیریخته .. روز به روز آمار طلاق هایی که حاصل یه ازدواج بی پشتوانه ی قوی هستن داره بالا میره. همینجا خیلی خیلی از دکتر مسعود غفاری تشکر میکنم به خاطر مطالب و راهنماییهای ارزشمندشون. پ ن *: حرکت مفید اصطلاح شخصی منه که داره جهانی میشه.
|
|
شهر سوخته در ۵۶ کیلومتری زابل در استان سیستان و بلوچستان و در حاشیه جاده زابل - زاهدان واقع شده است این شهر در ۳۲۰۰ سال قبل از میلاد پایه گذاری شده است «کلنل بیت» یکی از ماموران نظامی بریتانیا از نخستین کسانی است که در دوره قاجار و پس از بازدید از سیستان به این محوطه اشاره کرده و نخستین کسی است که در خاطراتش این محوطه را شهر سوخته نامیده و آثار باقیمانده از آتش سوزی را دیده است شهر سوخته دارای نظام مرتب و منظم آبرسانی و تخلیهی فاضلاب بوده است اولین جراحی بروی مغز در این شهر و بروی سر یک دختر بچه انجام گردیده است بر مبنای یافتههای باستان شناسان شهر سوخته ۱۵۱ هکتار وسعت دارد براي نخستين بار در شهر سوخته يك چشم مصنوعي متعلق به 4800 سال پيش كشف شد. این چشم مصنوعی متعلق به زنی 25 تا 30 ساله بوده که در یکی از گور های شهر سوخته مدفون شده بوده است.
کشف اولین خط کش جهان با قدمت بیش از پنج هزار سال
این خط کش به طول 10 سانتیمتر با دقت نیم میلیمتری و از جنس چوب آبنوس است. کشف خط کش در شهر سوخته زابل نشانگر این است که ساکنان این شهر باستانی دارای پیشرفت های زیادی در زمینه علم ریاضیات بوده اند
قدیمی ترین تخته نرد جهان از گور باستانی موسوم به شماره 761 کهن ترین تخته نرد جهان به همراه 60 مهره ی آن در شهر سوخته پیدا شد. این تخته نرد بسیار قدیمی تر از تخته نردی است که در گورستان سلطنتی «اور» در بین النهرین پیدا شده بود.
نخستین انیمیشن جهان مخترع انیمشین در جهان ما بوده ایم نه چینی ها باستان شناسان هنگام کاوش در گوری 5 هزار ساله جامی را پیدا کردند که نقش یک بز همراه با یک درخت روی آن دیده می شود. آن ها پس از بررسي اين شي دريافتند نقش موجود بر آن برخلاف ديگر آثار به دست آمده از محوطههاي تاريخي شهر سوخته، تکراري هدفمند دارد، به گونهاي که حرکت بز به سوي درخت را نشان مي دهد. هنرمندی که جام سفالين را بوم نقاشي خود قرار داده، توانسته است در 5 حرکت، بزي را طراحي كند كه به سمت درخت حركت و از برگ آن تغذيه مي کند.
حاصل انیمیشن و باز سازی آن بروی کامپیوتر
به گفته اين باستانشناس، بز از جمله حيواناتي است كه در رسيدن به ارتفاعات تبحر داشته و ميتواند با يك حركت جهشي به سمت بالا حركت كند. هنرمند نقاش شهر سوختهاي، با دقت و زبردستي موفق به تصوير كردن جهش اين بز شده است. از دیگر اشیای مهم از میان هزاران شی یافت شده، میتوان از سفال با امضای سفالگر بر روی آن، چکش، سوزن، شهرکهای مسکونی و ساختمانهای همهگانی همچون آپارتمان، بذر خربزه، حبوبات، ماهی خشک کرده، برنج، زیره، کورههای سفالگری، کورههای ذوب فلزات، دکمه، تبر، بندکفش، قلاب، شانه سر، طناب، سبد، گل مو، قابهای چوبی، کفش، کمربند و ... نام برد.
قدیمی ترین تاس جهان :
منبع: نمیدونم چون دوستی برام ایمیل فرستاده بود. |
|
مروري بر آرزوهای ویکتور هوگو براي شما
|
|
نمی دونم از کجا شروع کنم! نمی دونم حالم رو چطور توی این دنیای مجازی شرح بدم! هیچ وقت این حس و حال رو نداشتم.هیچوقت زیر هجوم این همه احساس و حرف و ترس از دست دادن لحظات و عجله قرار نگرفته بودم. نمی دونم کسی تا حالا اینایی رو که میگم تجربه کرده و حالم رو می فهمه یا نه!!؟؟؟!!! نمی دونم...... دلم می خواد این لحظات رو مثل خیلی چیزهایی که توی فلشم save میکنم ، برای خودم نگه دارم و نگذارم که بگذرن. داره تموم میشه و من میترسم از این پایان .میترسم...میترسم.... البته بهترین روزهاش همون دو سال اول بود ، اما.....به قول استاد :" اینها اجتناب ناپذیره". این روزها خدا عجله داره. مثل اینکه میخواد تمام تجربه های زندگیم رو توی این یک سال به دست بیارم. حس میکنم توان این بمباران احساسی و اطلاعاتی رو ندارم. اما همچنان سکوت کردم و فقط نگاه میکنم. همچنان دوستان فقط نسیم همیشگی رو می بینن. فکر می کنم که امسال ، سال خاصیه. مخصوصا با این فقره اتفاق آخر. دارم از لحظات سوء استفاده می کنم. ولی وابستگیم به همخونه ایهای سابقم بیشتر شده و با شنیدن صداشون و دیدنشون واقعا انرژی میگیرم. این شعر زنده یاد قیصر امین پور : قطار می رود. تو می روی. تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سالهای سال..... در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام..... رو کنار پنجره وقتی بارون میاد زمزمه میکنم این روزها. تازگی ها به حرفها و کلمات توجه زیادی می کنم. " بهتره به قلبهامون دروغ نگیم زندگی هر جور که باشه می گذره" درباره رشد شخصیتی با یکی از دوستان بحث می کردیم ، اتفاقا به نتیجه های خوبی هم رسیدیم. بهش گفتم که بعضی از ما علاقه زیادی به گول زدن خودمون داریم اما در زندگی هر کسی نقطه عطفی وجود داره که بعد از اون دیگه نمی تونه خودشو گول بزنه. بعضی از ما می دونیم که " نشونه ها " وجود دارن و هر کدوم از ما باید زبون نشونه ها رو خودمون یاد بگیریم.چون که اینها تجربه های شخصی ما هستن. اما ....علاقه ی زیادی به مخدوش کردن این نشونه ها هستیم.می خوایم که نشونه ها رو اونطور که خودمون می خوایم تفسیر کنیم نه اونطور که هستن. دوستم گفت :" نمی دونم چرا دعاهای من برآورده نمیشه؟!" من که عادت دارم به این حرفها اول که درست و حسابی خندیدم . (از خنده های شیطانی این روزها و عاقل اندر سفیه م) بعد بهش گفتم که : دعا میکنی واسه چی؟ گفت خوب می خوام چیزهایی رو دوست دارم داشته باشم. گفتم : بیا از روش سوال و جواب استفاده کنیم تا به یه نتیجه ای برسیم ،ok؟ گفت :باشه. خلاصه اینکه به جایی رسید که به قول پریسای عزیز خخخخخخخففففففففففففففففففههههههههه شد. گفت : من تسلیم (با خنده) گفتم : ببین مهندس ، بی خیال. دعا نکن ، تمام سعی و تلاشت رو بکن اما آخرش بی خیال. من همین الان که اینجا نشستم خدا رو شکر می کنم که بعضی از دعاهام مستجاب نشده. گفتگوی درونی رو تعطیل کن. گاهی خدا راه ها و ادمهای باحال تری داره واسه هیجان زده کردن ما. اما باید خدا رو به حال خودش گذاشت . من به خدا احترام می گذارم اما انگولکش نمی کنم. البته قبلا زیاد انگولکش می کردماااااا اما الان نه. و خیلی چیزهای دیگه بهش گفتم که اگه اینجا بگم احتمالا انگ کافری و ....این چیزها بهم میچسبونن. اما حقیقت با واقعیت خیلی فرق داره رفیق.هیچ ضمانتی برای دیدن فردا نیست. بعضی ها اینقدر منتظر استجابت دعاشون میشن که بقیه ش ضمیمه میشه به اون دنیا. البته اینها تجربه ی شخصی منه .
خلاصه بنده خدا این دوستم گرخیده بود. یه لحظه مکث کرد ، فکر کردم اتفاقی افتاده. چند روز بعدش دیدم حرفامو نوشته و چسبونده توی وبلاگش. این روزها سرم شلوغه چون طبق معمول چند کا رو دارم با هم تنجام میدم ، خدا رو شکر. اینو گفتم در جواب دوستانی که خواسته بودن وبلاگو آپ کنم. اما تا چند وقته دیگه ( زمانش بستگی به سفارت داره) نتیجه ی بحثهای توپپپپپپی رو میگذارم توی وبلاگ. چون پایه ی بحث های داغ و جنجالیم داره میاد شمال. اتفاقات قشنگی میفته ، مطمئنم.
رفقا ، حواستون به نقطه ی عطف باشه.
|
|
امسال دیگه سال آخریه که دانشجوی شهرستان هستم. وسایلم رو جمع کردم تا آخر هفته ی دیگه برم. هروقت که نگاهم به ساکهام میفته کلی دلم میگیره. واقعا دلم می خواد که از این یه سال استفاده که نه سوء استفاده کنم. هرچند که از شهرش و مردمش خوشم نمیاد.ولی شهریه که توش بزرگتر شدم. با خاطرات خوب و بد ....اما شیرینش. از فاز غم بیایم بیرون. این عکسها برام ایمیل اومدن.اما موضوعش دانشگاهیه.... عکسهای رستوران دانشگاه هاروارده. من که کفم برید شما رو نمی دونم. می دونم فرق چندانی با سلف دانشگاههای ما نداره. اما زیاد غصه نخورین آدم وقتی گشنشه دیگه نمی دونه کجا غذا میخوره.فقط غذا رو میبینه .
|
|
سلام به همه ی دوستان. این پست بیشتر برای تشکر از همه ی دوستامه . بنا به دلایلی مدتی ناخوش بودم و دوستان این رو فهمیدن. روزی که نوبت دکتر داشتم از ظهرش که دیگه ویزیتم تمام شده بود یکی یکی شروع به تماس گرفتن. اولیش همین دوست آنایکم بود که توی بیمارستان تماس گرفت. اون روز کسانی باهام تماس گرفتن که اصلا فکرشم نمی کردم. واقعا از همتون مممنونم.گاهی آدم خودش نمی دونه ولی توی شرایط خاصی میفهمه چه کسانی چقدر دوستش دارن. فعلا که تا جواب MRI بیاد هستم . بازم تشکر عزیزان دل
|
|
از زمانی که متوجه شدم چیزی به اسم ادیان وجود نداره و دین از اول تا آخر یکی بوده ولی فلسفه اینطور نیست ، تصمیم گرفتیم که اطلاعاتم را در اینباره کامل تر کنم و مقایسه ای رو بین ایده ها و نظرات فیلسوفهای مختلف داشته باشم. وقتی که این اطلاعات تقریبا بیشتر شد ، دیدم اگر توی وبلاگ بگذارم بد نیست و شاید بتونه راهنمای عده ای باشه و جواب سوالهای امثال من.
الان که این مطلب رو می نویسم در تناقض هستم.چون در تورات و انجیل مطالبی اومده که با مطالبی که توی قران هست کاملا متناقض هست. دلیلش می تونه همون جمله ی معروف " اسلام آخرین دین و کاملترین دین است" باشه که خب باز هم میشه ادیان نه دین .یعنی دینهای دیگه ای مثل یهودی و مسیحی ناقص بودن و پیامبران فقط در اصول دین همدیگه رو تایید کردن.
یکبار در جواب دوست اقلیتی که ازم پرسید :" آیا کاملترین بهترینه؟!" خفه شدم و نتونستم حرف بزنم .چون فوتوشاپ cs3 با اینکه از نظر امکاناتی کاملتر از cs2 هست ، اما کار کردن باهاش سخت تره و با روان آدم بازی می کنه.
در این باره بحث زیاده و اعتقادات گوناگون . اما اعتقاد شخصی من همون حقوق بشر و وجدان سالمه بدون هیچ برچسب مذهبی (هرجند که اکثرا مسلمون زاده هستیم و انتخابی در نوع دین نداریم) اما برای فلسفه میشه همون لفظ فلاسفه را بدون هیچ احتیاط یا توصیف جانبدارانه ای به کاربرد. این پست مقایسه ای هست بین نظرات فیلسوفها ، از ابتدای شکل گیری فلسفه تا قرن نوزدهم. با تالس (پیش سقراطیان) شروع و با کانت تموم میشه.
واقعا فلسفه چیست؟
برخلاف کاربردش صرفا نگرشی نسبت به زندگی نیست. فلسفه از اشتیاق به کشف "چیزها" به وجود آمده. فلسفه با پیش سقراطیان آغاز شد .تالس معروفترین فیلسوف این دوره که او را " نیای فلسفه" می دونن ، نتیجه گیریهاش درباره جهان هستی را به هیچ چیز جز خود جهان هستی-مثلا خدایان- نسبت نداد. از پیش سقراطیان خودم سوفسطاییان رو بیشتر قبول دارم. این گروه یاد دادن هنر مباحثه و مناظره رو کارو پیشه خودشون قرار دادن و معتقد بودن که هر انسانی ادراکات خاص خودش رو داره و هیچکس دیگه ای نمیتونه بفهمه کدوم یکی از این ادراکات حقیقته. مسئله جوهر از سوالهای مشترک همه فیلسوفها بوده.به بیانی اصول بنیادی در دنیا کدوم ها هستن؟ افلاطون بزرگ معتقد بود که مایه ی واقعی در عالم صورت یا ذات اشیاء هست نه اون شکلی که ما با چشم میبینیم. ارسطو فیلسوف لاغر مردنی آتن معتقد بود که هم ماده و هم صورت چیزهای واقعی هستن .پدر بی منازع فلسفه ی مدرن دکارت ، هیچ پیش فرضی درباره جهان نداشت و فقط باور داشت که جهان یه چیز واقعیه و تفکر جوهر ماست. توماس هابز که از فیلسوفهای متفکر و سیاسی زمان خودش بود ، تنها اصل جهان شمول رو اصل حرکت می دونست.اسپینوزا این فیلسوف شجاع که با تمام وجود از از روح فلسفه ی خودش دفاع کرد ، یگانه جوهر رو خدا می دونست و می گفت که تنها جوهر واقعی جهان خداست با دو صفت اندیشیدن و امتداد. توماس هابز آسان گیر یعنی جان لاک قطعیت پژوهش دکارتی-اسپینوزایی بر پایه مفاهیمی مثل جوهر و ذات رو مورد تردید و پرسش قرار داد.تاثیرگذارترین فیلسوف دوران جدید یعنی کانت ، علیت و جوهر رو هم از ساختارهای ذهن که بر تجربه مقدم اند دونسته.
سوفسطاییان میگفتن که جهان هستی اصول غایی نداره که بشه کشفش کرد و همه ی فیلسوفهایی که دنبال کشف اصول غایی هستن ، رسما سر کار هستن. این در حالیه که ارسطو میگفت : طبیعت بر اساس تصادف عمل نمیکنه و نظمی که چیزها رو در طبیعت هدایت میکنه ارسطو رو بر این باور داشت که طبیعت برای رسیدن به هدف غایی کار می کنه. دکارت بر اسساس یافته های علمی روزگارش مفهوم علت غایی ارسطویی رو منکر شد. توماس هابز ایده ی علمی دکارت مبنی بر این که جهان "ماده ی متحرک" هست رو پذیرفت و این مفهوم مکانیکی رو به انسان تعمیم داد. اسپینوزا علت غایی جهان را حتی اگر خدا باشه رو رد کرد.
سوفسطاییان بر این باور بودن که معرفت از حواس ناشی میشه و حواس حقیقت ، امر مطلق ، یا امر تغییر ناپذیری رو در این دنیا آشکار نمی کنه. یعنی ما هیچوقت نمی تونیم حقیقت یا خوبی رو بشناسیم چون "آدمی معیار همه چیز هست". اما افلاطون می گفت که یه عمل خاص به این دلیل خوب محسوب میشه که چیزی در اون عمل هست که اون رو خوب می کنه. آگوستین قدیس با افلاطون موافق بود که در عالم اصلا شری وجود نداره و فقط خیر مطلق هست و خدا خیر مطلقه و نبود خیر منجر به شر میشه. در اینجا جای این بحث هست که اگر خدا نیکی و خیر مطلقه و نبود خیر باعث شر میشه ، آیا خدا میتونه در یه مقطع زمانی یا مکانی وجود نداشته باشه که عدم وجودش باعث شر بشه؟؟!!! آیا نبود خدا جزء صفات سلبیه ی خداست؟! این همیشه برای خودم سوال بوده.
آگوستین فلسفه را معنوی کرد . به این معنا که تمام معرفت بشری تاریخ انسان و خود جهان را به خدایی مسیحی و قادر مطلق نسبت داد دقیقا برخلاف تالس که همه چیزرو در انسان میدید. آکویناس سعی کرد تا مسیحیت و آزادی ارسطو رو با هم تلفیق کنه. بر این اساس معرفت دو نوع میشه .معرفت معنوی که با ایمان به خدا حاصل میشه و معرفتی که با عقل کسب میشه.او بین عقل و ایمان تفاوت قائل بود. اما دکارت می گفت با وجود ناقص بودن حواس میشه به نوعی معرفت استدلالی از جهان دست پیدا کرد. در حالیکه افلاطون میگه نمی تونیم به حواسمون اعتماد کنیم و باید به عقل متکی بود. یعنی ما تنها از طریق خردورزی معرفت کسب میکنیم و با خرد امور فناناپذیر رو درک می کنیم. همونطوریکه صورتها فناناپذیر عقل هم فناناپذیره. آکویناس می گفت اگر چه عقل و ایمان ابزارهای متفاوتی برای کشف حقیقت در اختیارمون میگذترن اما شهود مهمتره. دکارت باور داشت که ذهن(عقل) از تن (طبیعت) جداست و ذهن و ماده به یه اندازه واقعی هستن اما گوهرهایی متمایزن. هابز ذهن رو مایه ی اندیشه نمی دونست بلکه اون رو حرکتی در مغز میدونست و معتقد بود که عقل اون کیفیت ابدی و شبه الهی که افلاطون و ارسطو و.....رو نداد. در حالیکه کانت اقرار کرد که ذهن تمامی داده های حسی را به صورت زمان و مکان دسته بندی می کنه. که این ساختارها بر تجربه مقدم هستن. جان لاک و هابز در این که انسانها به شناخت حاصل از تجربه خود محدودن و شناخت از تجربه حاصل میشه اتفاق نظر داشتن. اما کانت مخالف این نظر بود .کانت به نقش فعال ذهن انسان معتقد بود.
افلاطون در کتاب جمهوری خودش استدلال می کنه که چون زندگی نیک تحت حاکمیت عقله ، حکومت رو باید انسانهای خردورز یا همون فلاسفه اداره کنن. ایده های افلاطون و ارسطو مبنی بر اینکه حکومت نتیجه ی غریزه ی اجتماعی بودن انسان هست رو رد کرد و گفت که غریزه ی طبیعی انسان وضعی "طبیعی" یا "جنگی " هستش. دکارت معتقد بود اگر چه حاکمان حق حکومت رو از خدا نمی گیرن اما با پادشاهی موروثی هم مشکلی نداشت. توماس هابز توجیهی سکولار برای دولت مدرن ارائه داد و معتقد بود که حکومت کردن حق الهی و خدادادی نیست. و انسانها برای محافظت از حیات خودشون به حکومت پناه می برن و وارد این قرارداد اجتماعی میشن و همچنین گفت که حکومت باید حامی حقوقی باشه که خدا با آدمی تفویض کرده و اگر حکومت حتی یک قلم از این حقوق رو زیر پا بگذاره از قدرتش سوء استفاده کرده و باید اون حکومت رو سرنگون کرد. باور داشت قدرت حکومت باید محدود بشه تا حقوق طبیعی انسان رو نقض نکنه. اسپینوزا دلیل وقوع انقلاب رو از دست دادن قدرت و نظارت حکومت می دونست و معتقد بود که آزادی حقیقی توانایی انتخاب نیست بلکه توانایی و آزادی در عمل بر اساس سرشت هست. جان لاک انسان رو در بدو تولد لوح نانوشته می دونست .یعنی بدون هیچ اصل اخلاقی یا فطری. و باور داشت اخلاق فطری نیست و مفاهیم اخلاقی باید بر پایه ی تجربه باشه. برخلاف نظر دکارت و اسپینوزا که اعتقاد داشتن انسان دارای اندیشه های اصولی و فطری هست که نیاز به اثبات عقلی ندارن. کانت اعتقادی به لوح نانوشته جان لاک نداشت.
منابع تاریخ فلسفه غرب-برتراند راسل کتاب کوچک فلسفه –نویسنده خاطرم نیست.
|
|
حماسه ای دیگر از حماس :ازدواج 450 دختر 6 تا 10 ساله با مردان 16 تا 36 ساله
گزارش همراه با عکس از مراسم حماس؛ ازدواج 450 دختر 6 تا 10 ساله با مردان 16 تا 36 ساله. زبان متن آلمانی است که می توانید با مترجم گوگل به انگلیسی یا فارسی برگردانید...
|
|
خوابیدم و به سقف خیره شدم. یاد دیشب هستم هنوز. رفته بودیم لب اتوبان و توی فضای سبز جدیدی که شهرداری همت (!) کرده و ساخته قدم می زدیم. اول هیچ کس نبود ولی کم کم شلوغ شد. اکثرا هم زوج مرتب بودن. وای که واقعا بعد از اینترنت پر سرعت و خواب و آب خنک... شب و جاده از بهترین اختراعات خدا هستن. که چه می کنه شب و جاده با دل من.خانم پیری که باهاش رفتیم خیلی مهربون و سرزنده ست. دلش به مراتب از من و دور و وریام جوونتره. به صورتش نگاه می کنم..... چی باعث میشه که این خانم در این سن و سال اینهمه سرزنده باشه و ماها اینقدر افسرده؟؟؟!!! به تمام چیزهایی که می خواسته رسیده؟؟؟!!! الان اگه ازش بپرسی زندگی چیه ، چی میگه؟؟؟!!! همینطوری دارم فکر می کنم. دوستهای خوبم میان جلوی چشمم. جای زهرا و پوریا رو خالی می کنم. زیر اندازو فلاسک و فضای سبز من و هرجا که باشم یاد این دو عزیزمیندازه. کاش الان اینجا بودن. یاد احسان عزیزم میفتم که الان خسته و کوفته سر کاره و خیلی طبیعت و فضای سبز و دوست داره. بهشون مسیج می دم اما اینگار قرار نیست شریک خوشی من باشن. یاد ندا میفتم کاش اینجا بود و از اون چاردیواری لعنتی بیرون میومد. و به یاد یه دوست جدید که لقب آنایک (Anaykh) رو با خودش می کشه. البته این لقبیه که خودش به خودش داده و تا اینجا که من فهمیدم دوستش داره. دارم به زندگی و بازیهاش فکر می کنم .چند تا اتفاق باعث میشه که آدم یه فلسفه رو برای خودش انتخاب کنه و تا آخر بر اساس اون جلو بره. یه سرچی کردم و دیدم که آنایک معانی غم انگیزی داره . خودش فکر نمی کرد بتونم پیداش کنم ولی
از اونجایی که some body is Dr.shafiei شد دیگه. واقعا که نگرش هرکس به زندگی بر اساس تجربه هاش شکل میگیره. اما نمی دونم چرا هر بلای بدی هم که سر من میاد ، باز به آینده خوش بینم.!!!!!!!!!!! البته گاهی (...) رو از حالت hidden در میارم اما خوب زندگیه دیگه. خلاصه دارم فکر می کنم که این دوست قصه ی ما 5سال دیگه ،10سال دیگه هم آنایکه؟! کسی چه می دونه. الان اگه احسان و الهه بودن چه بحث توپی را مینداختیم. یاد دکتر حسابی (روحش شاد) میفتم که خطاب به ایرج گفتن:
As long as you can stand and see don’t give up.
“تا زمانی که می تونی وایسی و ببینی تسلیم نشو"
به ضربات محکم و حرارت بالایی فکر می کنم که به یه تیکه آهن میدن تا یه شمشیر تیز و برنده بشه نه قراضه.
باید محکم و امیدوار بود نه "آنایک"
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
استاد میگه :
برای شناخت هرکس چشمان او کافیست مرا بشناسید... |
| پیوندها |
|
جوانه ای از کویر و این منم زنی .... بهاره غلام زاده جادوگر قرون وسطی پائولو کوئلیو خواستم گفته باشم |
|
RSS
|